آسمانی
در شبی پرستاره با پای خود به آسمان خواهم رفت
- : اشتباه می کنی، زندگی یعنی پول و سlکlس ... اینو از من یادگاری داشته باش ...! ... : زندگی یعنی هیچی ... ولی یادگاریتو نگه می دارم ...! آدرس لینک: http://movies.yahoo.com/ با آرزوی افتخاری دیگر برای کشورمون ... سعی کردم ازش حرف بکشم تا به چند مورد اشاره کنه، شاید چاره ای برای اصلاح اخلاق گندم وجود داشته باشه ...! اما دوباره صاف (اینبار صاف تو چشمام ...!) نگاه کرد و گفت: اصلاح شدنی نیست ... تو ذاتته ...! یه نمه "دیک.تا.تور" هم میزنی ...! این یکی دیگه خیلی برام گرون تموم شد ... آخه تو زمونه ای که فریاد "مرگ بر دیک.تا.تور" ملت گوش فلک رو کرده، یکی برگرده بهتون "دیک.تا.تور" چه حالی میشید ...؟ این اظهار نظر بر عکس قبلی(اخلاق گند رو میگم ...!) برام عجیب بود ... چرا که تصورم از خودم این بود که آدم لیبرالی هستم ... ادعا نمیکنم همیشه و همه جا به شکلی لیبرال عمل می کنم ... اما انگ "دیک.تا.تور" بودن به من نمیچسبه ...! خلاصه اینکه حسابی حالم گرفته شد و خودش هم پی به این گرفتگی حال من برد و از چشماش میشد فهمید که حسابی پشیمون شده ... ناچار شد یک ساعت تموم (تا رسیدن به مقصد ...!) مدح و ثنایم گوید و روی "باحال" بودنم تاکید کنه شاید از دلم بیرون بیاد ...! (پیش خودمون باشه، چند بار هم گفت: غلط کردم ...!) اما فایده ای نداشت که نداشت که ...! راستش رو بخواید با وجود اظهار نظرهای مشابه فراوان، تمایلی به اصلاح اخلاقم ندارم ...! من همینم که هستم ...!!! نقش بازی کردن بلد نیستم ...! پی نوشت: دوستی که این اظهار نظر رو کرد از بهترین و نزدیکترین دوستان منه که خیلی راحت حرفامونو بهم میزنیم ... همیشه روی خوبی های من تاکید کرده و اصلن از حرفاش ناراحت نشدم ...! مادر : جانم ...؟ ... : تو دوست داری من بمیرم ...؟ مادر: این چه حرفیه ... معلومه که نه ... ... : پس چرا مرا به دنیا آوردید ...؟ مرز باریکی هست، میان اعتماد به نفس و خود بزرگ بینی ... میان تعصب و خودخواهی ... میان شجاعت و حماقت ... میان عشق و هوس ... میان ... ... من در این شهر قدم به دنیا گذاشتم و بزرگ شدم و اغلب خاطرات کودکی و نوجوانیم در این شهر شکل گرفت ... به همین دلیل است که اصفهان و زاینده رودش برای من حال و هوای دیگری دارد ... از جاهای دیدنی و گشتنی فراوان اصفهان (خیابان چهارباغ تا میدان نقش جهان، پل ها و آثار تاریخی مشهور، باغ گل ها و باغ پرندگان و ...) که بگذریم ... زاینده رود صفای دیگری داشت ... این حس را نمی شود توصیفش کرد ... حال چندین سال است که از این شهر کوچ کرده ام و از آخرین سفرم حدود دو سال می گذرد ... راستش دیگر رغبتی برای بازگشت مجدد و تماشای بستر خشک زاینده رود نداشتم ... از اینکه دیگر برای رفتن به آن سوی رودخانه نیازی به عبور از پل ها نبود دلم میگرفت ... اما حالا دلم دارد پر می کشد تا بار دیگر زاینده رود را زنده ببینم ... دلم میخواهد پیاده رُوی کنار رود را بالا و پایین برم و از روی پل ها حرکت مواج آب را دنبال کنم ... نمیدانم باز هم آن فواره ها را روشن می کنند یا نه ...؟ میخواهم با قایق رکابی تا دهنه ی سی و سه پل بروم تا مسئولش برایم سوت بکشد که برگردم ...! و تا شب منتظر بمانم تا انعکاس زیبای پل های نورانی را در آب ببینم ... پی نوشت: کسی را نیافتم که پایه ی سفر باشد ... اگر کسی از شما هست اعلام کند ...! اما زمانی که با دوستم تصمیم گرفتیم مطلبی درباره پیمان عارف بنویسیم و همزمان در وبلاگ آپ کنیم من جا ماندم... بارها نوشتم و پاک کردم ... ولی نشد آنچه میخواستم ... حس عجیبی است آنقدر حرف برای گفتن داشته باشی و نتوانی در زبان جاری کنی ... هراس از اینکه نتوانی احساست را به خوبی انتقال دهی ... حرف های تکراری و خسته کننده بزنی ... با این حال نمی شود ننوشت ... نام پیمان عارف با فعال دانشجویی و دانشجوی اخراجی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران گره خورده و اغلب شما هم با همین عناوین میشناسیدش. اما پیمان فراتر از اینهاست. میخواستم بنویسم که با نبوغ و استعدادش میتوانست نم بارانی باشد بر کویر خشک اندیشه ایران، یا غنچه ای که اگر میشکفت فضای متعفن تفکر در ایران را عطرآگین می کرد ... این تعابیر شاعرانه شاید زیبا به نظر برسد اما باز هم پیمان را معرفی نمی کند ... نه میهن پرستی اش را و نه شجاعت و آزادگی اش را ... آنها که دستی در علوم انسانی دارند می دانند کسی که در دوره ی کارشناسی بر فلسفه ی بزرگانی چون گادامر و هایدگر و هوسرل و ... مسلط باشد چه اعجوبه ای است ... اساتیدش که از دانش و استعداد او انگشت به دهان مانده بودند برایش بورس گرفتند تا در خارج از کشور به تحصیل ادامه دهد ... اما پیمان نپذیرفت و گفت در وطنم میمانم ... ماند و آنچه نصیبش شد محرومیت از تحصیل و زندان انفرادی و شکنجه و شلاق بود ... بعد از ماه ها زندان و تحمل هفتاد و چهار ضربه شلاق پیش از آزادی بار دیگر سه شنبه 10 آبان بازداشت شد ... و این پست برای این است که بداند به یادش هستیم و تنها نیست ... پیمان جان ... سرزمین ایران در تاریخ پر فراز و نشیب خود، هر گاه که در سراشیبی انحطاط قرار گرفته مردان و زنانی استثنایی به خود دیده است. کسانی که با نبوغ و شهامتشان برای بالندگی این خاک از جان مایه گذاشتند تا ایرانیان آزاد و سربلند باشند. و در این برهه ی حساس تو یکی از همین مردانی ... با تو پیمان بستیم ... با تو و هم پیمانانت ... که در این راه تنهایتان نخواهیم گذاشت ... پی نوشت ۱: برای شناختن پیمان از زبان خودش روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. از وبلاگ "تجددنامه" که پیمان در آن می نوشت برداشتم. پی نوشت ۲: دوست خوبم سیاوش در وبلاگ صبر سنگ پست زیبایی را با عنوان یکی از هزاران درد به پیمان تقدیم کرده که می توانید اینجا بخوانیدش ... پی نوشت ۳: نمی توانم سیاسی ننویسم ... نمی توانم بی تفاوت باشم ... قسمتی از برنامه "هفت" به نقد فیلم های روز اختصاص دارد که مسعود فراستی که دیگر چهره ی شناخته شده ای است با شیوه ی خاص خود به نقد فیلم می پردازد ... شاید بهتر باشد اول معرفی مختصری از او داشته باشیم ...! مسعود فراستي متولد 1330 تهران، داراي مدرك ليسانس هنرهاي تجسمي و فوق ليسانس اقتصاد سياسي و جامعه شناسي از فرانسه است. از فعاليت هاي وي ميتوان به نگارش و تأليف آثار و مقالات هنري و سينمايي، تدريس در دانشكده هاي مختلف، تأليف و ترجمه كتاب هاي گوناگون، مسؤول بخش سينما و تلويزيون، عضو تحريريه مجلات سروش و سوره، سردبيري نقد سينما، دبير هيأت تحريريه نقد سينما دوره تازه، عضو هيأت داوران سينماي دفاع مقدس، عضو هيأت مؤسس و رييس دوره دوم انجمن منتقدان و سينماگران ايران، عضو هيأت رييسه كانون منتقدان فيلم اشاره كرد.(به نقل از سایت سوره) همین معرفی مختصر نشان از سواد و تجربه ایشان در عرصه هنر هفتم دارد ... نقدهای فراستی بسیار دقیق است و به نکات حساس و ظریفی اشاره می کند که من نیز در اغلب موارد با وی هم نظرم ... فراستی معتقد است مردم با تماشای برنامه «هفت» تمرین نقدپذیری میکنند و این اتفاقی خوشایند است ... و همچنین عنوان کرده اند که نقد نشان دادن نیمه خالی لیوان است ... باز هم با ایشان موافقم ... اما نقد من بر شیوه بیان نقد مسعود فراستی است ... ادبیاتی که فراستی که برای نقد فیلم ها بکار می برد شایسته نیست و حمله ی تند و تیز وی نه تنها فیلم را بی ارزش می کند، شخصیت فیلمساز و در مواردی بازیگران را نیز خرد می کند ... برای مثال نقد او به فیلم "جرم" اگرچه در مواردی وارد بود ... اما اینکه فیلم مسعود کیمیایی "پرت و پلاست" و در برنامه زنده بگوید که کیمیایی هفتاد ساله با ساختن این فیلم استمناء کرده، نامش هر چه باشد نقد نیست ... واژه هایی چون مبتذل، مستهجن، هذیان، شوخی، و ... واژه هایی است که فراستی برای نقد فیلم ها زیاد استفاده می کند و اصولا نیمه ی خالی لیوان را چنان پررنگ جلوه میدهد که کل فیلم با خاک یکسان شود ... و این در حالیست که فیلم هنوز روی پرده ی سینماست و مخاطبان این برنامه با وجود چنین اظهاراتی دیگر رغبت نمی کنند برای تماشای فیلمی مستهجن به سینما بروند که اصلا در نیامده ...! از سوی دیگر حمایتش از فیلم "ورود آقایان ممنوع" به واسطه ی علاقه ی شخصی اش به نویسنده فیلمنامه (پیمان قاسمخانی) باعث بالا رفتن فروش این فیلم شد ...! در این بین طرفداری های فریدون جیرانی هم از فراستی نقش مجری را جهت مدیریت بی طرفانه بحث خدشه دار می کند ... موارد زیادی از این نوع اظهارات فراستی می توان ذکر کرد ... اظهارات توهین آمیز، غیرمنصفانه و گاه مغرضانه ایشان نه تنها کمکی به سینمای ایران نمی کند بلکه موجب ضربه خوردنش خواهد شد ... حمله به بزرگانی چون کیمیایی، بیضایی، مهرجویی، فرهادی، تقوایی و ... برای مطرح شدن پسندیده نیست ... منظورم دقیقاً حمله است نه نقد ...! چرا که نقد سازنده است و حمله مخرب ...! طنز اندر احوالات مسعود فراستی را بخوانید ...! اختلاس سه هزار میلیارد تومانی ( نوشتنش به عدد یک سطر را اشغال می کند! ) هم مُشتی ست نمونه خروار ...! در کشوری که از مغز خالی ست ...! پی نوشت : بدون شک تمام آنهایی که از کشور خارج شده و همچنان می شوند در دایره ی نخبگان قرار نمیگرند، و طبیعتاً همه ی آنهایی که ماندن را ترجیح داده و دل به این خاک ویران شده بسته اند تا شاید تلاش هایشان گشایشی در تغییر و اصلاح ایجاد کند، نمی توان بی مغز خواند ... اینها نخبگانی دلسوز و قابل ستایشند که امید را در دل سرخوردگان زنده نگاه می دارند ... اما شازده کوچولو که درختی نداشت تا شاهد برگ ریزان رنگارنگش باشد ... تا آفتاب را که آرام پشت درختان نیمه عریان پاییزی پنهان می شود و زیباترین رنگ نارنجی کهکشان را از میان شاخه ها عبور می دهد را تماشا کند ... محروم بود از زیبایی باران پاییز و شب یلدا ... از نارنگی و انار ...! اگر می شد در فصلی ماند ... من در پاییز می ماندم ... پاییز مبارک ... پی نوشت ۱ : مرجان اکبری، نگارنده وبلاگ بارون شاعره ای با استعداد در دنیای بلاگستان است ... شما را به خواندن شعر خزان از سروده هایش دعوت میکنم ... خواندن سایر اشعارش نیز خالی از لطف نیست ... پی نوشت ۲ : شعر زیبای فروغ فرخزاد را در ادامه مطلب بخوانید ...




![]()


ادامه مطلب


ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

