تبليغاتX
آسمانی




























آسمانی

در شبی پرستاره با پای خود به آسمان خواهم رفت

... : من یک فیلسوفم، به مادیات اهمیتی نمیدم ...!

- : اشتباه می کنی، زندگی یعنی پول و سlکlس ... اینو از من یادگاری داشته باش ...!

... : زندگی یعنی هیچی ... ولی یادگاریتو نگه می دارم ...!

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:12 توسط شهاب| |

برای حمایت از اصفر فرهادی و فیلم "جدایی نادر از سیمین" در مراسم اسکار اینجا کلیک کنید و در دو بخش فیم خارجی زبان (Foreign Language Film) و بهترین فیلم نامه غیر اقتباسی (Writing Original Screenplay) به " A Separation " یا همون جدایی رأی بدید ...

آدرس لینک: http://movies.yahoo.com/feature/oscars/nominees

 

 

 

با آرزوی افتخاری دیگر برای کشورمون ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 15:49 توسط شهاب| |

درست یادم نیست درباره ی چی داشتیم حرف می زدیم که بحث به "اخلاق" من کشیده شد ... صاف توی چشمام نگاه کرد و ... (البته نمیتونست صاف توی چشمام نگاه کنه، چون داشت رانندگی می کرد و باید جلوشو نگاه می کرد ...!) راستش چندان هم مهم نیست که کجا رو نگاه می کرد ...! آره، داشتم می گفتم ... به هر جا که نگاه می کرد مخاطبش من بودم ... گفت : تو که اخلاقت خیلی "گنده" ...! و این "گند" رو جوری گفت که اگه زن حامله ای می شنید حتمن اوق میزد ...! من برای لحظه ای جا خوردم ... مات و مبهوت به نیم رخش خیره شدم ... (آخه من کنارش نشسته بودم ... سمت شاگرد ...!)  با مظلومیت تمام پرسیدم: جدن اخلاق من بده ...!؟ سرش رو برگردوند و نگاهی بهم کرد ... گفت: من نگفتم اخلاقت بده، گفتم گنده ...(و اینبار با غلظت بیشتری از دفعه قبل ... جوری که بوشو میشد حس کرد ...!) نه اینکه این اظهار نظر خیلی برام تازگی داشته باشه ها ... نه، اصلن اینطور نیست ... چون از معدود کسایی بود که بعد از چندین سال هنوز اینو بهم نگفته بود ...! واسه همین فکر کردم دیگه نمیگه دیگه ...! وگرنه خودمم بهش واقف هستم ...!

سعی کردم ازش حرف بکشم تا به چند مورد اشاره کنه، شاید چاره ای برای اصلاح اخلاق گندم وجود داشته باشه ...! اما دوباره صاف (اینبار صاف تو چشمام ...!) نگاه کرد و گفت: اصلاح شدنی نیست ... تو ذاتته ...! یه نمه "دیک.تا.تور" هم میزنی ...!

این یکی دیگه خیلی برام گرون تموم شد ... آخه تو زمونه ای که فریاد "مرگ بر دیک.تا.تور" ملت گوش فلک رو کرده، یکی برگرده بهتون "دیک.تا.تور" چه حالی میشید ...؟ این اظهار نظر بر عکس قبلی(اخلاق گند رو میگم ...!) برام عجیب بود ... چرا که تصورم از خودم این بود که آدم لیبرالی هستم ... ادعا نمیکنم همیشه و همه جا به شکلی لیبرال عمل می کنم ... اما انگ "دیک.تا.تور" بودن به من نمیچسبه ...!

خلاصه اینکه حسابی حالم گرفته شد و خودش هم پی به این گرفتگی حال من برد و از چشماش میشد فهمید که حسابی پشیمون شده ... ناچار شد یک ساعت تموم (تا رسیدن به مقصد ...!) مدح و ثنایم گوید و روی "باحال" بودنم تاکید کنه شاید از دلم بیرون بیاد ...! (پیش خودمون باشه، چند بار هم گفت: غلط کردم ...!) اما فایده ای نداشت که نداشت  که ...!

راستش رو بخواید با وجود اظهار نظرهای مشابه فراوان، تمایلی به اصلاح اخلاقم ندارم ...!

من همینم که هستم ...!!!

نقش بازی کردن بلد نیستم ...!

 

پی نوشت: دوستی که این اظهار نظر رو کرد از بهترین و نزدیکترین دوستان منه که خیلی راحت حرفامونو بهم میزنیم ... همیشه روی خوبی های من تاکید کرده و اصلن از حرفاش ناراحت نشدم ...!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 23:47 توسط شهاب| |

... :  مادر ...؟

مادر : جانم ...؟

... :  تو دوست داری من بمیرم ...؟

مادر:  این چه حرفیه ... معلومه که نه ...

... :  پس چرا مرا به دنیا آوردید ...؟

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:12 توسط شهاب| |

 

مرز باریکی هست،

میان اعتماد به نفس و خود بزرگ بینی ...

میان تعصب و خودخواهی ...

 میان شجاعت و حماقت ...

میان عشق و هوس ...

میان ...

...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 13:25 توسط شهاب| |

میان خبرهای بد و دلهره آور این روزها و هفته ها ... خبری آمد که اشک شوق را در چشمانم جاری کرد ... پس از سال ها خشک سالی، بار دیگر آب در زاینده رود خروشید و اصفهان زنده شد ...

من در این شهر قدم به دنیا گذاشتم و بزرگ شدم و اغلب خاطرات کودکی و نوجوانیم در این شهر شکل گرفت ... به همین دلیل است که اصفهان و زاینده رودش برای من حال و هوای دیگری دارد ...

از جاهای دیدنی و گشتنی فراوان اصفهان (خیابان چهارباغ تا میدان نقش جهان، پل ها و آثار تاریخی مشهور، باغ گل ها و باغ پرندگان و ...) که بگذریم ... زاینده رود صفای دیگری داشت ... این حس را نمی شود توصیفش کرد ...

حال چندین سال است که از این شهر کوچ کرده ام و از آخرین سفرم حدود دو سال می گذرد ... راستش دیگر رغبتی برای بازگشت مجدد و تماشای بستر خشک زاینده رود نداشتم ... از اینکه دیگر برای رفتن به آن سوی رودخانه نیازی به عبور از پل ها نبود دلم میگرفت ...

اما حالا دلم دارد پر می کشد تا بار دیگر زاینده رود را زنده ببینم ... دلم میخواهد پیاده رُوی کنار رود را بالا و پایین برم و از روی پل ها حرکت مواج آب را دنبال کنم ... نمیدانم باز هم آن فواره ها را روشن می کنند یا نه ...؟ میخواهم با قایق رکابی تا دهنه ی سی و سه پل بروم تا مسئولش برایم سوت بکشد که برگردم ...! و تا شب منتظر بمانم تا انعکاس زیبای پل های نورانی را در آب ببینم ...

 

پی نوشت: کسی را نیافتم که پایه ی سفر باشد ... اگر کسی از شما هست اعلام کند ...!

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 21:45 توسط شهاب| |

معمولاً برای نوشتن پست های وبلاگم وقت زیادی نمیگذارم. همین که موضوع و محتوای متن در ذهنم باشد کفایت می کند. می نویسم و در نهایت یک ویرایش کلی ...

اما زمانی که با دوستم تصمیم گرفتیم مطلبی درباره پیمان عارف بنویسیم و همزمان در وبلاگ آپ کنیم من جا ماندم... بارها نوشتم و پاک کردم ... ولی نشد آنچه میخواستم ... حس عجیبی است آنقدر حرف برای گفتن داشته باشی و نتوانی در زبان جاری کنی ...

هراس از اینکه نتوانی احساست را به خوبی انتقال دهی ... حرف های تکراری و خسته کننده بزنی ... با این حال نمی شود ننوشت ...

نام پیمان عارف با فعال دانشجویی و دانشجوی اخراجی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران گره خورده و اغلب شما هم با همین عناوین میشناسیدش. اما پیمان فراتر از اینهاست. میخواستم بنویسم که با نبوغ و استعدادش میتوانست نم بارانی باشد بر کویر خشک اندیشه ایران، یا غنچه ای که اگر میشکفت فضای متعفن تفکر در ایران را عطرآگین می کرد ... این تعابیر شاعرانه شاید زیبا به نظر برسد اما باز هم پیمان را معرفی نمی کند ... نه میهن پرستی اش را و نه شجاعت و آزادگی اش را ...

آنها که دستی در علوم انسانی دارند می دانند کسی که در دوره ی کارشناسی بر فلسفه ی بزرگانی چون گادامر و هایدگر و هوسرل و ... مسلط باشد چه اعجوبه ای است ... اساتیدش که از دانش و استعداد او انگشت به دهان مانده بودند برایش بورس گرفتند تا در خارج از کشور به تحصیل ادامه دهد ... اما پیمان نپذیرفت و گفت در وطنم میمانم ...

ماند و آنچه نصیبش شد محرومیت از تحصیل و زندان انفرادی و شکنجه و شلاق بود ...

بعد از ماه ها زندان و تحمل هفتاد و چهار ضربه شلاق پیش از آزادی بار دیگر سه شنبه 10 آبان بازداشت شد ... و این پست برای این است که بداند به یادش هستیم و تنها نیست ...

پیمان جان ...

سرزمین ایران در تاریخ پر فراز و نشیب خود، هر گاه که در سراشیبی انحطاط قرار گرفته مردان و زنانی استثنایی به خود دیده است. کسانی که با نبوغ و شهامتشان برای بالندگی این خاک از جان مایه گذاشتند تا ایرانیان آزاد و سربلند باشند. و در این برهه ی حساس تو یکی از همین مردانی ...  

 با تو پیمان بستیم ... با تو و هم پیمانانت ... که در این راه تنهایتان نخواهیم گذاشت ...

 

 

پی نوشت ۱: برای شناختن پیمان از زبان خودش روی ادامه ی مطلب کلیک کنید. از وبلاگ "تجددنامه" که پیمان در آن می نوشت برداشتم.

پی نوشت ۲: دوست خوبم سیاوش در وبلاگ صبر سنگ پست زیبایی را با عنوان یکی از هزاران درد به پیمان تقدیم کرده که می توانید  اینجا بخوانیدش ...

پی نوشت ۳: نمی توانم سیاسی ننویسم ... نمی توانم بی تفاوت باشم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 11:39 توسط شهاب| |

مدتیست که جمعه شب ها برنامه ی زنده ای به نام "هفت" روی آنتن صدا و سیمای جمهوری اسلامی می رود که به نقد و بررسی آثار سینمایی و همچنین بیان مشکلات سینماگران و فعالان این عرصه هنری می پردازد و مخاطبان زیادی نیز دارد ... در فضای نیمه جان سینمای ایران تهیه و پخش چنین برنامه هایی جای تقدیر دارد و می تواند در رشد و ترقی سینما و همچنین بالا بردن سواد سینمایی مردم موثر باشد ...

قسمتی از برنامه "هفت" به نقد فیلم های روز اختصاص دارد که مسعود فراستی که دیگر چهره ی شناخته شده ای است با شیوه ی خاص خود به نقد فیلم می پردازد ... شاید بهتر باشد اول معرفی مختصری از او داشته باشیم ...!

مسعود فراستي متولد 1330 تهران، داراي مدرك ليسانس هنرهاي تجسمي و فوق ليسانس اقتصاد سياسي و جامعه شناسي از فرانسه است. از فعاليت هاي وي ميتوان به نگارش و تأليف آثار و مقالات هنري و سينمايي، تدريس در دانشكده هاي مختلف، تأليف و ترجمه كتاب هاي گوناگون، مسؤول بخش سينما و تلويزيون، عضو تحريريه مجلات سروش و سوره، سردبيري نقد سينما، دبير هيأت تحريريه نقد سينما دوره تازه، عضو هيأت داوران سينماي دفاع مقدس، عضو هيأت مؤسس و رييس دوره دوم انجمن منتقدان و سينماگران ايران، عضو هيأت رييسه كانون منتقدان فيلم اشاره كرد.(به نقل از سایت سوره)

همین معرفی مختصر نشان از سواد و تجربه ایشان در عرصه هنر هفتم دارد ... نقدهای فراستی بسیار دقیق است و به نکات حساس و ظریفی اشاره می کند که من نیز در اغلب موارد با وی هم نظرم ...

فراستی معتقد است مردم با تماشای برنامه «هفت» تمرین نقدپذیری می‌کنند و این اتفاقی خوشایند است ... و همچنین عنوان کرده اند که نقد نشان دادن نیمه خالی لیوان است ... باز هم با ایشان موافقم ...

اما نقد من بر شیوه بیان نقد مسعود فراستی است ...

ادبیاتی که فراستی که برای نقد فیلم ها بکار می برد شایسته نیست و حمله ی تند و تیز وی نه تنها فیلم را بی ارزش می کند، شخصیت فیلمساز و در مواردی بازیگران را نیز خرد می کند ... برای مثال نقد او به فیلم "جرم" اگرچه در مواردی وارد بود ... اما اینکه فیلم مسعود کیمیایی "پرت و پلاست" و در برنامه زنده بگوید که کیمیایی هفتاد ساله با ساختن این فیلم استمناء کرده، نامش هر چه باشد نقد نیست ... واژه هایی چون مبتذل، مستهجن، هذیان، شوخی، و ... واژه هایی است که فراستی برای نقد فیلم ها زیاد استفاده می کند و اصولا نیمه ی خالی لیوان را چنان پررنگ جلوه میدهد که کل فیلم با خاک یکسان شود ... و این در حالیست که فیلم هنوز روی پرده ی سینماست و مخاطبان این برنامه با وجود چنین اظهاراتی دیگر رغبت نمی کنند برای تماشای فیلمی مستهجن به سینما بروند که اصلا در نیامده ...! از سوی دیگر حمایتش از فیلم "ورود آقایان ممنوع" به واسطه ی علاقه ی شخصی اش به نویسنده فیلمنامه (پیمان قاسمخانی) باعث بالا رفتن فروش این فیلم شد ...! در این بین طرفداری های فریدون جیرانی هم از فراستی نقش مجری را جهت مدیریت بی طرفانه بحث خدشه دار می کند ...

موارد زیادی از این نوع اظهارات فراستی می توان ذکر کرد ... اظهارات توهین آمیز، غیرمنصفانه و گاه مغرضانه ایشان نه تنها کمکی به سینمای ایران نمی کند بلکه موجب ضربه خوردنش خواهد شد ... 

حمله به بزرگانی چون کیمیایی، بیضایی، مهرجویی، فرهادی، تقوایی و ... برای مطرح شدن پسندیده نیست ... منظورم دقیقاً حمله است نه نقد ...! چرا که نقد سازنده است و حمله مخرب ...!

طنز اندر احوالات مسعود فراستی را بخوانید ...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:25 توسط شهاب| |

با یک جستجوی مختصر در اینترنت درباره فرار مغزها(Brain drain) از ایران، با انبوهی از آمار و ارقام مواجه می شوید که از سوی نهادهای مختلف داخلی و بین المللی منتشر شده است ... کاری به صحت و سقم این آمار و ارقام ندارم ... چرا که بدون استناد به این آمارها هم می توان وسعت مهاجرت متخصصین و نخبگان فکری را مشاهده کرد ... اینکه چرا می روند و کجا می روند هم نیازی به گفتن ندارد ...! اما عواقبش تهی شدن کشور از مغز است ...! در کشوری که از مغز تهی می شود ابلهان و تهی مغزان حاکم بلامنازع خواهند شد ... نتیجه اش هم بجای گردش نخبگان، ثبات احمقان است ...! در کشور بی مغز نباید تعجب کرد که ا.ن خود را نخبه بنامد و مرحوم! علی کردان خود را دکتر ...! و چه بسیار از این دست موارد ...!

 

اختلاس سه هزار میلیارد تومانی ( نوشتنش به عدد یک سطر را اشغال می کند! ) هم مُشتی ست نمونه خروار ...! در کشوری که از مغز خالی ست ...!

پی نوشت : بدون شک تمام آنهایی که از کشور خارج شده و همچنان می شوند در دایره ی نخبگان قرار نمیگرند، و طبیعتاً همه ی آنهایی که ماندن را ترجیح داده  و دل به این خاک ویران شده بسته اند تا شاید تلاش هایشان گشایشی در تغییر و اصلاح ایجاد کند، نمی توان بی مغز خواند ... اینها نخبگانی دلسوز و قابل ستایشند که امید را در دل سرخوردگان زنده نگاه می دارند ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:50 توسط شهاب| |

اخترک شازده کوچولو آنقدر کوچک بود که به قول خودش با کمی جابجا کردن صندلی اش می توانست بارها نظاره گر غروب خورشید باشد ... حتی می گفت یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کرده بود ...! غروب سر جای خودش، اما شازده کوچولو از چگونگی گردش فصل ها چیزی نگفت ... اگر به همان نسبت سرعت طلوع و غروب خورشید، فصل ها هم در پی هم می آمدند و با قدری جابجا شدن می شد در یک فصل ماند، آنوقت چقدر در پاییز می ماند ...!؟

 

اما شازده کوچولو که درختی نداشت تا شاهد برگ ریزان رنگارنگش باشد ... تا آفتاب را که آرام پشت درختان نیمه عریان پاییزی پنهان می شود و زیباترین رنگ نارنجی کهکشان را از میان شاخه ها عبور می دهد را تماشا کند ... محروم بود از زیبایی باران پاییز و شب یلدا ... از نارنگی و انار ...!

اگر می شد در فصلی ماند ...

من در پاییز می ماندم ...

پاییز مبارک ...

 

پی نوشت ۱ : مرجان اکبری، نگارنده وبلاگ بارون  شاعره ای با استعداد در دنیای بلاگستان است ... شما را به خواندن شعر خزان از سروده هایش دعوت میکنم ... خواندن سایر اشعارش نیز خالی از لطف نیست ...

پی نوشت ۲ : شعر زیبای فروغ فرخزاد را در ادامه مطلب بخوانید ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 11:21 توسط شهاب| |


آخرين مطالب
» دیالوگ 2 ...
» حمایت از "جدایی" ...!
» "گند" ، "دیک.تا.تور" ...!
» دیالوگ ...
» سایه روشن ...
» زنده باد زنده رود ...
» با تو پیمان بستیم ...
» نقدی بر شیوه نقد مسعود فراستی ...!
» کشور بی مغزها ...!
» کاش می شد در پاییز ماند ...
Design By : Pichak